صفحه اصلی > یادداشت : وصال در کربلا ؛ وداع در مشهد

وصال در کربلا ؛ وداع در مشهد

وصال در کربلا ؛ وداع در مشهد

 

بعضی وداع‌ها فقط بدرقه یک پیکر نیست، بدرقه بخشی از جان مردم است. بعضی رفتن‌ها تنها یک فقدان نیست، خاموش شدن چراغی است که سال‌ها در دل‌های بی‌شمار روشنی می‌پاشید. وقتی چنین وداعی فرا می‌رسد، غم در یک خانه و یک شهر نمی‌ماند،از شهری به شهری دیگر می رود، بر شانه‌های خبر می‌نشیند، در نگاه مردم ته‌نشین می‌شود و در صداها، قدم‌ها و سکوت‌ها رخنه می‌کند. این روزها نیز چنین بود، اندوه از تهران به قم و از آنجا به نجف و کربلا امتداد یافت و از آنجا تا مشهد، در دل‌هایی نشست که می‌خواستند آخرین سلام را از یاد نبرند.

در عراق، مردم سنگ تمام گذاشتند. آنچه در نجف و کربلا شکل گرفت، فقط یک تشییع نبود، عزایی جاری در خیابان‌ها بود، روضه‌ای ممتد که نزدیک به یک شبانه‌روز ادامه پیدا کرد. در نجف، ساعت‌ها جمعیت موج می‌زد،اشک و نوحه و سینه‌زنی لحظه‌ای آرام نمی‌گرفت. سپس این سیل سوگ تا کربلا ادامه یافت، مسیری که در میان انبوه عاشقان، به کندی و با شکوهی اندوهبار طی شد. خودرو حامل پیکرامام شهید، بیش از آنچه تصور می‌شد در میان جمعیت ماند، نه از آن رو که راه بسته بود، بلکه از آن رو که دل‌ها نمی‌خواستند وداع به این زودی پایان بگیرد.زنان عراقی در آن بدرقه، چنان مویه می‌کردند که انگار نه میهمانی گرانقدر، که عزیز خانه خود را از دست داده‌اند. صدای گریه‌شان بر جان می‌نشست، عمیق، بی‌پرده و سوزناک. مردان نیز، آرام و سربه‌زیر، با چشم‌هایی اشک‌بار و گلویی فشرده، شانه‌به‌شانه ایستاده بودند. در آن ساعات، نجف و کربلا فقط دو شهر نبودند،دو قلب بودند که برای یک داغ مشترک می‌تپیدند. اشک‌ها، زبان مشترک مردم شده بود و سوگ، مرزی میان شهرها و ملت‌ها باقی نگذاشته بود.

این بدرقه طولانی چنان امتداد یافت که زمان مراسم در مشهد نیز از آن تأثیر پذیرفت. مردم مشهد چشم‌انتظار بودند، شهر از ساعت‌ها قبل در التهاب آخرین دیدار می‌سوخت. اما آنچه در عراق جریان داشت، فقط یک توقف در مسیر نبود،روایت پرشکوهی از محبت و ارادت مردمی بود که نمی‌خواستند آخرین لحظات همراهی را از دست بدهند. گویی زمان در میان آن جمعیت، آهسته‌تر از همیشه حرکت می‌کرد و هر دقیقه، بار اندوه را بر دل مشتاقان مشهد سنگین‌تر می‌ساخت.در دل این وداع، نجف و کربلا تنها منزلگاه‌های یک مسیر نبودند، نشانه‌هایی از پیوندی دیرینه و آرزویی عمیق بودند. در آخرین سفر، او زائر نجف و کربلا شد، سفری که نه در خلوت عادی زائران، که در میان اشک و مرثیه و بر دوش ارادت مردم رقم خورد. برای بسیاری، این رسیدن به کربلا چیزی فراتر از عبور از یک جغرافیا بود، شبیه وصالی دیرهنگام، شبیه رسیدنی که با رنج آمیخته و در حافظه جمعی ماندگار شده است. همین معنا بود که وداع را از یک مراسم معمولی فراتر می‌برد و به آن رنگی از سرنوشت می‌داد.

واما بعد، مشهد، شهری که فقط مقصد آخر نبود. مشهد بوی آغاز می‌داد، بوی ریشه، بوی خاطره‌های دور و نزدیک. گویی سرنوشت، پس از سال‌ها امام شهید را دوباره به همان آستان بازمی‌گرداند، به شهری که با نامش آشنا بود و با روحش پیوند داشت. چه‌بسا در برهه‌ای از زندگی، میان ماندن و رفتن، میان دل سپردن به یک جایگاه یا پذیرفتن راهی دیگر، تردیدی از جنس مسئولیت بر جانش نشسته بود، تردیدی که نشانه دلبستگی بود، نه سستی. اکنون اما بازگشت، شکلی دیگر داشت، بازگشتی بی‌کلام، در آغوش شهری که انگار فرزند خویش را پس می‌گرفت و هم‌زمان، برای همیشه از دست می‌داد.وقتی پیکرامام شهید به مشهد رسید، خیابان‌های اطراف حرم لبریز از جمعیت بود. مردان و زنان، پیر و جوان، ساعت‌ها منتظر مانده بودند تا آخرین نگاه را از دست ندهند. هرکس به شکلی سوگواری می‌کرد، یکی آرام اشک می‌ریخت، یکی زیر لب ذکر می‌گفت، یکی سینه می‌زد و دیگری فقط به مسیر خیره مانده بود. در آن لحظات، هیچ‌کس احساس نمی‌کرد برای بدرقه یک فرد آمده است،همه حس می‌کردند بخشی از حافظه مشترک‌شان، بخشی از تکیه‌گاه عاطفی‌شان و بخشی از تاریخ زیست ‌شان را تا آستانه خاک همراهی می‌کنند.فضای اطراف حرم، آکنده از غمی بود که به سختی می‌شد توصیفش کرد. مادرانی که بی‌صدا اشک می‌ریختند، پیرمردانی که با لب‌های لرزان نوحه زمزمه می‌کردند، جوانانی که دست بر سینه داشتند و کودکانی که معنای دقیق این ماتم را شاید نمی‌فهمیدند، اما سنگینی آن را در چهره بزرگ‌ترها می‌دیدند. این، اجتماع آدم‌ها نبود، اجتماع دل‌های شکسته بود. صداها در هم می‌آمیخت، بغض‌ها می‌شکست و سکوت‌هایی کوتاه، گاهی از هر مرثیه‌ای رساتر می‌شد.

در جوار بارگاه ملکوتی امام رضا(ع)، این وداع معنایی دیگر پیدا می‌کرد. انگار مردم آمده بودند تا عزیزشان را به صاحب این آستان بسپارند و با دلی سرشار از اندوه بگویند، او را با تمام اشک‌هایمان آوردیم، شما خود میزبان آخرین آرامش او باشید. در چنین لحظه‌ای، واژه‌ها کم می‌آورند. بعضی غم‌ها را نمی‌شود توضیح داد، فقط می‌شود آن‌ها را در چشم‌های خیس دید، در لرزش صداها شنید و در سکوت جمعیت حس کرد.در واپسین ساعات این بدرقه جان‌سوز، پس از برگزاری آیین پایانی و وداع خانواده و همراهان، پیکر در میان اندوه سنگین حاضران و در فضایی آکنده از اشک و نیایش، برای آخرین بار در پیرامون حرم مطهر بدرقه شد. آن لحظات، لبریز از حس دل‌کندنی بود که هیچ واژه‌ای تاب توصیفش را ندارد،گویی همه می‌دانستند که این، آخرین همراهی است و پس از آن، باید با جای خالی بزرگی در زندگی خود کنار بیایند. سرانجام، در سحرگاه جمعه، این وداع در جوار بارگاه نورانی به آرامشی تلخ و ابدی رسید، آرامشی که بیش از آنکه پایان یک مراسم باشد، آغاز ماندگاری یک داغ در حافظه مردم بود.

و سرانجام، لحظه‌ای می‌رسد که هیچ دلی آماده آن نیست،لحظه خاکسپاری. لحظه‌ای که باید پذیرفت این آخرین نگاه، آخرین همراهی و آخرین سلام بوده است. در آن دم، آدم حس می‌کند نه فقط پیکری به خاک سپرده می‌شود، که تکه‌ای از دل یک جمع، بخشی از آرامش یک ملت و پاره‌ای از خاطره مشترک مردم در دل زمین آرام می‌گیرد.شاید برای همین است که رساترین تعبیر برای چنین وداعی، همین جمله باشد، انگار قلبمان را به خاک می‌سپاریم. زیرا بعضی انسان‌ها با رفتن شان تمام نمی‌شوند. در اشک مردم، در خیابان‌های مملو از جمعیت، در مویه زنان، در انتظار طولانی شهرها و در حافظه روزهایی که بوی وداع می‌دهند، ادامه پیدا می‌کنند. آنان می‌روند، اما جای خالی‌شان، روشن و سنگین، در جان مردم باقی می‌ماند.

منبع: روزنامه تفاهم

لینک کوتاه خبر :

https://atiehpress.ir/?p=21257

برچسب ها :
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

آخرین پست ها

درباره ما

پایگاه خبری آتیه پرس در راستای ایفای نقش اطلاع رسانی ضمن تولید اخبار و محتوای های مفید و امید بخش مرتبط با اقتصاد ایران به مردم عزیز کشور سعی دارد که مهم ترین نیازهای اطلاعاتی مردم را باز نشر دهد.

نماد ارشاد آتیه پرس